|
از روزهایی می نویسم که بر من می رود ... روزهایی به نام عمر ...
|
امروز :
موافقت شد به مناسبت روز زن به همه خانوم ها یک عدد لوح تقدیر بدیم + یک کارت هدیه . تو سر خودمون میزدیم که چک رو بگیریم . کارت ها رو بخریم .لوح ها رو آماده کنیم . متنش تایپ شه . واسش قاب بخریم و خلاصه همه بسیج بودن ...
تو این هاگیر واگیر همکارمون اومده خییییلی جدی میگه : اگه منم ببُرم بندازم دور به منم کارت هدیه میدید !!!!
امروز :
رفته بودم دستشویی . برگشتم تو اتاق دیدم بابای نبات اعصاب نداره ! به خودم گفتم واااا ! من که داشتم میرفتم که این خوب بود که ! تو فاصله شاشیدن من چی میتونه شده باشه ؟؟؟ امیر تو اتاق بود . گفتم شاید این امیر دیوانه یه گافی گرفته یا گافی داده ! واسه آقا اس دادم : " داشتم میرفتم دستشویی خوب بودی که . چی شد یهو ؟ " جلوی خودم اس رو خوند ولی محل نداد . معنیش اینه که ناراحتی من به تو ربطی نداره !
سوت زدم .
تا دم آسانسور باهاش رفتم . موقع رفتن بهش گفتم خوبی ؟ سرش رو تکون داد و رفت !
براش اس دادم : " یه آقاهه بود میگفت زبون چند گرمه . کله چند کیلو ! موندم چجوری بعضی ها چند کیلو رو راحت تر از چند گرم تکون میدن ! "
جواب داد : " نبودید مهدی طلا جونتون زنگ زد رو موبایلتون "
مرده بودم از خنده .
اس دادم : "مهدی طلا اون آقا مهدیه که طلافروشه . احتمالا زنگ زده بگه جنسای تازه آورده برم ببینم ! "
دوباره اس دادم : " میس کال ندارم . تو باهاش حرف زدی ؟ "
جواب نداد .
غروب زنگ زدم به آقا مهدی . گفت : " بببخشید انگار صبح بد وقت زنگ زدم . شوهرتون انگار خیلی حالش مساعد نبود ! "
دهنم باز شده بود : " کی رو میگید ؟ "
گفت : " اون آقایی که گوشی رو برداشت . خودش گفت همسرتونه ! "
امروز :
بابالنگ دراز رفت ترکیه ................
عارضم به حضور انورتون امشب رفتم سر وقت لپ تاپ خاله و بلخره چند تا عکس انتخاب کردم .
عکس ها رمز نداره .
مرحله دوم پیکچرینگ عکس خودم و خاله + خریدهای عروسه که کامینگ سون .
*** عکسها حذف شد .
از همه مناسبت های خاص بیزارم .
بیزام از خواندن هر مسیج که به یادم بیاورند زن هستم و روزی دارم
و آن روز کذایی لابد امروز است
زرشک !
بیزارم از تو ایران که من در خاک تو هیچ دلیلی برای افتخار به زن بودنم ندارم
بیزارم از تو اسلام که مدت هاست حتی لحظه ای از یک زن مسلمان بودنم بر خود نبالیده ام
بیزارم از تو امروز که هر ثانیه تو خنجری است در قلب بی دفاع من که زنم !
بیزارم از گلهایی که برایم فرستاده اند !
از کارت های تبریک و هدیه بیزارم
دلم میخواهد کله هر کسی را که تبریکی برای امروز می گوید بکنم !
مردم !
من از روز زن بیزارم !
مدت خیلی زیادیه که بچه ها سه پیچ شدن که باید نهار بدم . چندین و چند بار برنامه ریختیم و عملی نشد و بالخره بعد از عقد هستی اینقدر گفتن و گفتن که روز ۵ شنبه دعوتشون کردم .
همانطور که احتمالا می دونید اصولا بنده در زندگیم یا صفرم یا صد و به همین مناسبت واسه نهار رفتیم به یک رستوران بس خفن که به دلایلی که خواهید خواند از بردن نام رستوران معذورم ! این رستوران یه جورایی خاصه و کسانی که میان اونجا معمولا ثابتن و اغلب بعد از چند بار اومدن و رفتن چهره های همدیگرو میشناسن !
واضح و مبرهنه که بنده به مناسبت این نهار به مدت ۱ ساعت و نیم مشغول چسان فسان بودم و تیپ زدم در حد خدا ! اینقدر که مامان جان با شک و تردید نگام می کرد و باورش نمیشد با بر و بچ قراره برم رستوران !
مدیر رستوران باهام دوست شده از بس که اونجا مهمونی دادم ! برامون میز رزرو کرده بود و عزت تپونم کرد و حسابی تحویلم گرفت !
این هم شد مزید بر علت با کلاسی ما !
۱۴ نفر بودیم . حدالحلقوم خوردیم و اینقدر خندیدیدیم و خندیدیم و خندیدیم که در معنای واقعی کلمه جر خوردیم ! شرح تعاریفمون و مباحث مطرح شده بمونه واسه بعد !
قرار این بود که شاد باشیم و هرگونه خاطره و اتفاق دپ ممنوع باشه به ای نحو کان !
من داشتم با هیجان یک خاطره از خودم و بابالنگ دراز تعریف می کردم که یک خانوم میانسال اومد نشست پیش من و گفت " میشه چند دقیقه وقتت رو به من بدی ؟! "
از بوی ادکلن و ساعت دستش گرفتم که خانوم با کلاسیه . این بود که اون سحر شلوغ کار و به قول نبات تقل تبدیل شد به یک لیدی جوان و گفتم باعث خوشحالیمه !
گفت یه کم خصوصیه و من گرفتم جریان چیه ؟
کرمم شروع کرد به لولیدن و با ناز و ادا گفتم بچه ها دوستامن . اگه شما معذب نیستید من باهاشون اکیم !
خانومه زد به زمین و هوا که از تیپ لباس پوشیدن من خیلی خوشش اومده و سلیقه خاص من در انتخاب رنگ و لباس دقیقا شبیه ایشونه . خصوصا ست مشکی و سبز که شاید هر کسی نپسنده ولی از نظر ایشون فوق العاده س و به صورت من خیلی می یاد ! ایضا چیزی که توجه ایشون رو بسی جلب کرده صورت دلنشین و چشمای جذاب منه . و اضافه کرد با اینکه احتمالا حدود ۲۷-۸ سال باید سن داشته باشم ولی شادی و روحیه م مثل دختربچه های دبیرستانیه که این خیلی تحسین برانگیزه !
بنده هم با هر تعریف که می فرمودن یه لبخند میزدم به قول دوستان کانه ملکه الیزابت میگفتم مرسی .
بعد از اینکه تعاریف ایشون در محاسن بنده به اتمام رسید گفتم : فقط چشمای زیبایی مثل چشمای شما میتونه زیبایی های دیگران رو ببینه و من ازین بابت واقعا بهتون تبریک میگم !
چشمای خانومه برق زد . حس می کردم اگه این خانومه پلنگ صورتی بود تصویری تو مایه های پیروزی تو ابر بالای سرش نقش میبست .
دستامو گرفت تو دستش و گفت : " احسنت بر این بانوی اصیل . "
نمیتونم کتمان کنم که از تعریفاش بسی شاد شده بودم !
خواهش کرد شماره تماسم رو جهت آشنایی بهش بدم .
گفتم خواهش میکنم . فقط جسارتا شما نگفتید من افتخار آشنایی با چه کسی رو خواهم داشت ؟ پسرتون هستن ؟
جا خورد .
- نه عززززیززم ! من برای خودم منظورم بود !
قیافه ما ۱۴ نفر یعنی دیدنی بود !
-------
فردا به مناسبت روز زن ما تعطیلیم !
به بابالنگ دراز گفتم فردا کار رو تعطیل کن . از صبح بیا بریم صفا !
شروع کرد که جلسه دارم با فلانی بعدش ....
عین همون سحر فوق الذکر عین یه خانوم موقعیت شناس وایسادم حرفاش تموم شه . سپس گفتم باشه نیا ! منم واسه نهار میرم رستوران ... !
قیافه ش یعنی دیدنی بودا !
یه آدمی هست :
صبح ساعت ۸ و گاهی زودتر حتی پا میشه میره نمایشگاه شبا ساعت ۱۰ شب و گاهی حتی دیرتر بر می گرده . این آدم به اینکه صاحب یک انتشاراته افتخار می کنه . این آدم معتقده کار نشر خیلی کار های کلاس و خاصیه . این آدم همه هم و غمش تو زندگی اینه که از اعتقادات مذهبیش دفاع کنه . این آدم شب ها که میرسه خونه نه تنها خسته نیست بلکه با اشتیاق از مترجم ها صفحه بندها اساتید دانشگاه و ایرانی های مقیم خارج از ایران و یا کسانی که بچه و یا فامیل نزدیکی تو خارج ایران دارن و بهش مراجعه کردن حرف میزنه . این آدم وقتی که ۱۰ شب خسته و هلاک میرسه خونه دخترخاله م با چشماش تو جمعیت دنبال نبات من می گرده . این آدم شب که میرسه خونه نبات رو میندازه هوا و باهاش بازی میکنه . این آدم تو همون نیم ساعتی که این شبا همو میبینیم صد بار حالم رو میپرسه . حال دکی رو حاجی رو رئیس رو علیرضا رو محمد رو و حتی حال محسن رو ! این آدم هر شب میپرسه هستی با احسان خوشبخته ؟ این آدم به من یاد میده بلد باشم بفهمم ....
این آدم عشششششششقه منه !